دست یسنا جونم آخ شد
سلام جیگمل مامان
باز تنبلیم گل کرد و دیر به دیر میام تا بنویسم
ببخشید دیگه نفسممممممم
روز پنجشنبه بعد اینکه به وبلاگت سر زدیم من رفتم توی آشپزخونه و مشغول آماده کردن نهار شدم
.تو هم رفتی توی اتاقت و مشغول بازی شدی
بعد چند دقیقه دیدم دادت رفت هوا و داری با تمام وجود گریه میکنی
اصلا نفهمیدم که چه جوری خودمو بهت
رسوندم
وقتی رسیدم پیشت دیدم باز شیطونی کردی و مثل چند دفعه قبل در راهرو را باز کردی و میخواستی
تا من حواسم نیست بری از پله ها بالا و پایین بری که تا دیدی در داره بسته میشه زود اومدی تا درو
بگیری تا بسته نشه که دستتو بد گذاشتی و انگشت کوچیک دستت بین در و چهارچوب گیر کرده و در تقریبا بسته شده بود
بقیه در ادامه مطلب..................
اون لحظه انگاری دنیا روی سرم خراب شده بود
تو با تمام قدرت داد میزدی و اشک
میریختی و من بغلت کرده بودم و فقط میبوسیدمت و ناز و نوازشت میکردم و تو حتی نمیزاشتی ببینم
انگشتت چی شده.
بعد یه عالمه ناز خریدن و خواهش کردن اجازه دادی که
ببینم چی شدی و دیدم که وایییییییییییییییییییییییییییییییی خدایااااااااااا انگشتت زیر پوستت تماما خونه و کبود شده.واییییییییی خیلی وحشتناک بود
نمیدونستم باید چیکار کنم.زود به مامان جون اینا زنگیدم تا ازشون کمک بگیرم.مامان جون گفت با
روغن حیوانی ماساژش بدم و ببندمش.چون حرکت میکرد و خیالم راحت شده بود که نشکسته اما نگرانیم کم نشده بود.
این دفعه هم مثل همیشه که زود گریه کردنت تموم میشد آروم شدی و طبق معمول صبور شدی و دردو بدون غر زدن تحمل میکردی
اما اجازه ندادی که ببندمش و ماساژش بدم
الهی قربونت برم که از بس حواسم پرت شد و
سرگرم تو شدم دیگه غذام یادم رفت و همش سوخت و تازه وقتی بوی سوختنی تمام خونه را گرفت
فهمیدم چی شده
خلاصه اونروز مامان جون گفت به بابایی بگیم که قبل اومدنش به خونه بیاد و غذا ببره
خداروشکر عصر خوابیدی و بعد بیدار شدنت دیدم که کبودیش کم شده و بهتر شده
خدایا ازت ممنونم که مراقب دخملم هستی و نمیزاری واسش اتفاقای بد بد بیافته.خدایا به خودت میسپارمششششششششششششش
دوست دارم جیگملمممممممممممممممممممم

این هم چند تا عکس که از انگشتت گرفتم
البته تو این عکسها دیگه تقریبا کبودیش کم شده






دست یسنا جونم آخ شد
